تبليغاتX
افسانه خزان
اولین غم و آخرین نگاه 

 

چه شام ها چراغم فروغ ماه تو بود

پناهگاه شبم گيسوي سياه تو بود

اگر به عشق تو ديوانگي گناه منست

ز من رميدن و بيگانگي گناه تو بود

 

دلم به مهر تو يكدم غم زمانه نداشت

 كه اين پرنده ي خوش نغمه در پناه تو بود

 

عنايتي كه دلم را هميشه خوش مي داشت

اگر نهان نكني لطف گاهگاه تو بود

 

بلور اشك، به چشمم شكست وقت وداع

كه اولين غم من،آخرين نگاه تو بود!

 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 16:6