تبليغاتX
افسانه خزان
جوانمرد در آیینه خداوند 
 

    جوانمرد دعا میکرد و از خدا آیینه ای می خواست تا خود

 

را در آن ببیند. خدا دعایش را بر آورده نمیکرد ، و جوانمرد

 

بر اجابت دعایش اصرار می ورزید .

 

روزی ، عاقبت ، دعای جوانمرد مستجاب شد و خدا آیینه ای

 

به او داد و جوانمرد حقیقت خود را دید .

 

پیراهنی بود پر از چرک و ناپاکی .

 

جوانمرد ترسان شد و گفت : نه خدایا ، اما این من نیستم.

 

پس کجاست آن همه شور و آن همه عشق و آن همه سوز

 

و گداز که در من بود ؟

 

خدا گفت : آن سوز و گداز و آن شور و عشق که تو نیستی

 

آن منم ، که گاهی در جامه تو می روم .

 

و گر نه تو همینی که می بینی .

 

جوانمرد خاموش شد و دیگر هیچ نگفت .

 

 

                                                           عرفان نظر آهاری

|+|
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:30