جوانمرد دعا میکرد و از خدا آیینه ای می خواست تا خود
را در آن ببیند. خدا دعایش را بر آورده نمیکرد ، و جوانمرد
بر اجابت دعایش اصرار می ورزید .
روزی ، عاقبت ، دعای جوانمرد مستجاب شد و خدا آیینه ای
به او داد و جوانمرد حقیقت خود را دید .
پیراهنی بود پر از چرک و ناپاکی .
جوانمرد ترسان شد و گفت : نه خدایا ، اما این من نیستم.
پس کجاست آن همه شور و آن همه عشق و آن همه سوز
و گداز که در من بود ؟
خدا گفت : آن سوز و گداز و آن شور و عشق که تو نیستی
آن منم ، که گاهی در جامه تو می روم .
و گر نه تو همینی که می بینی .
جوانمرد خاموش شد و دیگر هیچ نگفت .
عرفان نظر آهاری
|+|
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:30

