
در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه همدرد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه
از ایـن سـرگشـتـگـی بـیـزارم و بـیـزار
ولـی راه فـراری نـیـسـت از ایـن دیـوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در ایـن انـدوه غربـت سـرپـنـاهـی بود
شب ، پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجــا پـیـدا کـنـم دلسـوخته ای هم درد
اسـیـر صـد بـیـابـان وَهــم و اندوهـم
مـرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

