شنیده ام بزرگ شده ای ... خیلی بزرگ ... آنقدر که دیگر از زیر نیمکت ها ی کلاسهای خاطراتمان
نمیتونی رد بشی ،درست مثل من .....
مدادم افتاده اونور نیمکت ...
حالا کی بره مدادم را بیاره تا تو دفترمشقمون به جای غلط املایی هامون" خاطره "بنویسیم ؟
زنگ تفریح که بخوره "سیب " من و " اناری " که تو اوردی را باهم قسمت میکنیم !
راستی کلک از کجا میدونستی من " انار" دوست دارم ؟
حالا دارم با تو دوباره می چرخم در کوچه پس کوچه های کودکی، عبور می کنم از درس و مدرسه، از تکلیف
های سبز شبانه، از هیاهوی نیمکت های چوبی و دلهره های خط خطی شبهای امتحان، از پچ پچ های نامرئی
نیمکت آخر، از لرزش نحیف و بارانی «خانم اجازه! یادمان رفت» هایمان............
وقتی تمام دیشب را پشت پنجره چشم دوخته بودم به ماهیهای سرخ حوض لاجوردی خانه خیالم ،ودیدم
یه عالمه شهاب با کلی فرشته های مهربون دارن تو را همراهیت میکنند تا بیایی ومهربونی وشور وشادی را
به زمینیها هدیه بدی، دیدم که فرشته ایی اهسته تو گوش باقی زمزمه میکرد چه فرشته کوچولوی بانمکی !
از اون به بعد چشمم اشنای گام شبها شده...
وهمرازنفسهای مهتاب .
دستهای کوچیک ویخکردمو توجیب تیره شب کردم ،تا قطره ایی روشنایی پیدا کنه و شمعهای کوچک
صمیمیت را روشن کنه...
وکلبه همیشه تاریک وپرازانتظار وغربتموبا شهابی از یادتو یه لحظه ایی روشن کنم
ببخش اگر شمع ها کمند
اما ....
انگشتام......
حالا ؛شاید یکی از دستهام "شش انگشتی " باشه...

تولدت مبارک دوست خوبم فرشته عزیز!!!!!
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 4:58