تبليغاتX
افسانه خزان
رهایم کنید!!! 

 

ـ رهایم کنید!!

 

چرا که باورم شده افسانه،

 

طلسم شده به رفتن و دلشکستن ها...

 

روییدن خزان در فصل شقایق،

 

و شکفتن شبنم اشک در صبحگاه وداع...

 

ـ رهایم کنید!!

 

چرا که غنچه لبخند را میتوان از دیدگانم پاک کرد،

 

ولی کاش اشکهایم را نیز میتوانستی...

 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 21:13
و آن هنگام که خزان را باور کردم... 

 *******************************************************************

ـ دلشکسته و تنها،راهی کوچه های خاکستری دلتنگی شده،

وقدمهای لرزانم را با کفشهای چاک خورده فراق بر کوچه های سرد و تاریک غم

گذاشته بودم.

زیر باران ،آسمان مرا تنگ در آغوش گرفته بود.

دلم تنگ بود...

تنگ ...تنگ اما...میان همه این انجمادها هنوز  سینه ام میتپید.

تمام جاده دلم پر شده بود از برگهای تکیده و غروبی غم انگیز...

چه سکوت مرگباری!

و صدای برگهایی که بوسه مرگ،کالبد بی جانشان را مستانه نقش بر زمین میکرد.

و خزان یک هدیه تا ابد به من داد.

وآن قاصدکی بود که تنها شکوفه مهربانی میان من و اوست!

دستانم را به قاصدک سپردم...

دستهای پاییزی خزان، سردتر از آنی بود که گرمای مهربانی مرا باور کند!

و او...

مرا به افسانه آورد...

و من ...خزان را باور کردم.

                                                                                              نویسنده:کبوتر

                              افسانه خزان

                 یکساله ......................................شد

       ******************************

             ***********************

                        ********

|+|
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 1:47
یه روز غمگین 

 

 

تا حالا شده  که دلت بگیره و اشک تو چشمات حدقه بزنه؟

 

اون وقته که میرم رو پله های حیاط خونمون میشینم و زل

 

میزنم به ستاره ها...

 

خوب که اشکام تموم شد.

 

شیر آب رو باز میکنم ، یه مشت آب خنک و سرد میپاشم

 

رو صورتم و با خودم میگم :امروزم با تمام غم و غصه هاش

 

گذشت.

|+|
نوشته شده توسط زهرا در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 8:34
به پاس ترانه های آبی بیکرانت 

 

- در سکوت نشسته...

 

 مست کرده  از زمزمه و نجواهای رودخانه...

 

وچشم دوخته ام به آبی بیکرانش...

 

طراوت نسیم بهاری مرا میبرد به شالیزار ها...

 

 بوی  شبنم صبحگاهی...

 

درختان پرتغال و قورباغه ای در دست.

 

                   

 

- تپش قلب جوانه  را میشنوی؟

 

که پوسته پیچک خشکیده از سرما را پس میزند

 

و با چشمان سبزش بوسه بر گونه خورشید می نهد؟

 

- ماهیان، تنها ناظران بی صدا

 

شریک تنهایی ات

 

غوطه ور در زمزمه موسیقی راک

 

                  

  

- خط قرمز

 

این است مرز میان من و تو

 

اگر قدمی پیش آیی شریک تمام این زیبایی هایی...

 

و در میان امواج پر تلاطم احساساتم شناورت  خواهم ساخت.

 

                  

 

- و باز سکوت...

 

چشم بر هم می نهم و تجسم میکنم این بار آبی بیکرانت

 

را...

 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 12:2
... 
                    

در پی سکوتم...

سکوتی عمیق.

    

    

                         

|+|
نوشته شده توسط زهرا در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 10:16