









وبهار ...
با شروع فصل بهار ،دنیای اطرافت رنگ و بوی دیگه ای میگیره
این شاخه به اون شاخه،آوازی جدید سر میدهند.

و آغاز بهار ،برای من یادآور یک آشنایست.آشنایی که کاش شروع
نمیشد؛اینک شاهد پایانش باشم.
پایانی که به جاده تنهایی ختم بشه .و تو...تک و تنها در میانه راه.
راهی که هر چند مسافت زیادی ازش طی نشده ولی هر قدم به قدمش
خاطرات دلنشینی رو به همراه داره.

دلنشین تر از رایحه گلهای بهاری،به لطافت نسیم صبحگاهی و به
ظرافت گلبوته تنهایی.
دریغا که چقدر زود گذشت...
...





*یادت هست؛کنارم نشستی و پرسیدی:دوستم داری؟مسیر نگاهم رو
عوض کردم،برق چشمانت چون شهاب سنگی در میان کهکشان پر
ستاره میدرخشید...و چه زیبا بود درخشش اشک سوال!...
ترسی سراپا وجودم رو در بر گرفت.لحظه ای رو در سکوت به
فکر فرو رفتم و با تامل گفتم:هنوز برام غریبه ای...
و تو لبخندی زدی و دستانم رو گرفتی؛گفتی بلند شو ...باهر قدمم ،
گامی بردار- باهر نفسم جانی دوباره بگیرو بانگاهت افق نگاهم رو
نظاره گر باش...
اون وقته که حرفا و نوشته های دلم رو میتونی بخونی...

*یه روز در میان انبوهی از برگهای خشک پاییزی،رو به من کردی
و گفتی:میدونی،هر کدوم از این برگهای خشک موقع شکستن،صدا
و ناله ای مخصوص خودشون دارن؟درست مثل آدما؛زیر بار مشکلات،
درمیانه غم و غصه ،حتی در آغوش تنهایی.





و همه دیدن شکستن من رو...
و شنیدن ناله های تنهاییم را...
و اینکه فهمیدم که دوستت دارم.










ادامه مطلب











