تبليغاتX
افسانه خزان
پیش از اخرین اذان _ولنتاین مبارک!! 
پیش از اخرین اذان

دلش مسجدی می خواست .با گنبد فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر روز صبح و هر

ظهر و هر شب بر بالای ان الله اکبر بگوید.

دلش یک حوض کوچک لاجوردی می خواست .وشبستانی که گوشه اش مهر وتسبیح و چادر نماز بود .

 دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود .با پیر زنهایی ساده و مهربان که منتظر غروب اند و بی تاب

حی الصلاه اما محله شان مسجد نداشت...

 فرشته ها که خیال نازک و ارزوی قشنگش را میدیدند ،به او گفتند :حالا که مسجدی نیست ،خودت

مسجدی بساز.

 او خندید و گفت چه محال زیبایی ،اما من که چیزی ندارم ،نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم .

فرشته هاگفتند این مسجد ازجنسی دیگر است مصالحش را توفراهم کن ،مامسجدت را می سازیم.

امااو تنها اهی کشید.ونمی دانست هربار که اهی میکشید ،هر باردعایی می کند ،هر بار که خدا را 

زمزمه میکند ،هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد ، اجری براجر گذاشته میشود. اجر

همان مسجدی است که او ارزویش را داشت.

چنین شد که او ارام ارام کلمه، با ذکر، با عشق و با دعا و رازو نیاز ،با تکه های دل وپاره های روح،

مسجدی بنا شد .از نور واز شعور .مسجدی که مناره اش دعایی بود وکاشی ابی اش ،قطره اشکی .

او مسجدی  ساخت سیال وبا شکوه ونا پیدا ،چونان عشق .وهر جا که میرفت ،مسجدش با او بود .

پس خانه مسجدی شد و کوچه مسجدی شد و شهرمسجدی .

ادمها همه معمارند . معمار مسجد خویش ،نقشه این بنا را خدا کشیده است .

 مسجدت را بنا کن پیش  از انکه اخرین اذان را بگویند!!!

پیش از انکه اخرین اذان را بگویند مسجدت را بنا کن !!!

نویسنده :....................................................................................................................................عرفان نظر اهاری

ولنتاین

در میان من و تو فاصله هاست !!

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی ،این فاصله ها را برداری ...

تو توانایی بخشش داری !!

دستهای تو توانایی ان را دارد !!

که مرا

زندگانی بخشد !!

چشمهای تو به من میبخشد

شور وعشق و مستی !!

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی !!

و کاش چون لبخندی ..

مرا ساده و بی ادعا

بپذیری !!

ولنتاین مبارک!!

|+|
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 0:36
جهان را ادامه میدهیم !!  
جهان را ادامه میدهیم !!

 

امانت خدا بر زمین مانده بود ادمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان .

خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد ،قول نخستین وبیعت اولین را .

پیامبرگفت :ای ادمیان ،ای ادمیان ،این امانت از ان شماست .بر دوشش کشید این همان است

که زمین و اسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست .پس به یاد اورید انسان را ودشواری اش را.

اما کسی به یاد نیاورد.

پیامبر گفت :عشق است .عشق است.

عشق است که بر زمین مانده است .

مجال ،اندک است و فرصت کوتاه.

شتاب کنید وگرنه نوبت عاشقی میگذرد .اما کسی به عشق نیندیشید.

پیامبر گفت ،انچه نامش زندگی است ،نه خیال است ونه بازی .امتحان است وتنها پاسخ به ازمون

 زندگی ،زیستن است ،زیستن .

اما کسی ازمون زندگی را پاسخ نگفت.

ودر این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود ،با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت.زیر پیمانش را با

 خدا به یاد می اورد .انگاه خدا گفت :

به پاس لبخند کودکی ،جهان را ادامه میدهیم !!

 

 

به پاس لبخند کودک جهان ادامه یافت !!

نویسنده :....................................................................................................................................عرفان نظر اهاری

 

به یاد روزهای بارانی

 

باران زیباست ....

و از ان زیباتر حس بارانی

 زیر باران باید رفت ...

با چشمان خیس از انتظار

زیر باران رفتن

پر شدن از بوسه های بارانی !!

 و حس خوب مرطوب شدن !!

زیر شوق نگاه های اسمان !!

دستها... در انتظار لحظه رسیدن است !!

وچشمها برای دیدن لحظه های ناب ارزوها پر میزند !!

لبها پر از شوق...

ونفسها برای یکی شدن !!

ویکی بودن...

برایم بگو...

بگو که همه ی بودن های اسمان

برای لحظه ایست که

در اغوش زمین ارام میگیرد !!

وهمه بودن های من

برای ان است که ...

....

اه...

اه نمی دانم...

کدام کوچه، کوچه اخر است ...

کدام کوچه حس بارانی دارد...

وپلاک در خانه تنهایی تو چند است؟؟

...

باید رفت ..

اما چگونه...

...

باران میبارد !!

وچه غریبانه

بدرقه میکند بوسه هایش

قدمهای تنهایی مرا !!

 

 

زیر باران باید رفت با چشمهای خیس و دلی تنگ!!!!

 

نوشته شده توسط :........................................................................................کبوتری خسته....

 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 3:30
حق نام دیگر من بود !! 

حق نام دیگر من بود

 

     پیش از انکه انسان پا بر زمین بگذارد ،خدا تکه ای از خورشید وپاره ای ابر به او داد وفرمود :ای انسان

زندگی کن وبدان که در ازمون زندگی این ابر واین خورشید فراوان به کارت می اید.

انسان نفهمید که خدا چه میگوید ،پس از خدا خواست تا کره ندانستنش را قدری باز کند .

خداوند گفت :این ابرواین خورشید ابزار کفر وایمان توست .زمین من اکنده از حق وباطل است ،اما اگر حق

 را دیدی ،خورشیدت را به درکش ،تا اشکار کنی :انگاه مومن خواهی بود .اما اگر حق را بپوشتنی ،نامت

 در زمره کافران خواهد امد .

انسان گفت :من جز برای روشنگری به زمین نمی روم ومی دانم این ابر هیچ گاه به کارم نخواهد امد .

* * *
انسان به دنیا امد ،اما هرگاه حق را پیشوای خود دید چنان هراسید که خورشید از دستش افتاد .حق

 تلخ بود ،حق دشوار بود وناگوار. حق سخت وسنگین بود .انسان حق را تاب نیاورد.پس هربار که با حقی

 رویا رو شد ،ان را پوشاند ،تا زیستنش را اسان کند.

فرشته ها میگریستند ومیگفتند:حق را نپوشان این کفر است .

اما انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید .انسان کفران کرد وکفر ورزید وجهان را

 ابرهای کفر او پوشاند .

انسان به نزد خدا باز خواهد گشت .اما روز واپسین او ((یوم الحسره))نام دارد .و خدا خواهد گفت :

قسم به زمان که زیان کردی ،حق نام دیگر من بود!! 

* * *

بر من ببار باران

نگاه پر از دردت را دوست دارم

نگاهت را ای اسمان بر چشمهای خسته ام دوست دارم

اشکهایت را بر گونه خالی از محبتم دوست دارم.

بر من ببار ای باران،مرا در اغوش ارزوهایت بگیر!!

بر من ببار!!

بوسه های اشکهایت..

موسیقی غم انگیزیست

وعشقی پاک

باتو هستم باران

بر من ببار!!!!

....

من ، تورا باور دارم

برمن ببار باران!!!

...

باران ببار بر من که سخت دلتنگم !!!

|+|
نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 22:35
قطاری به مقصد خدا 
 

قطاری به مقصد خدا

 

قطاری که به مقصد خدا میرفت ،لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد .وپیامبررو به جهان کرد وگفت :مقصد ما

خداست.کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج وعشق توامان بخواهد؟

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟


قرنها گذشت اما از بی شمارادمیان جز اندکی بر ان
قطار سوار نشدند .

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود .در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم میشد .قطار می گذشت

وسبک می شد .زیرا سبکی قانون خداست.قطاری که به مقصد خدا می رفت ،به ایستگاه بهشت

رسید .پیامبر گفت:اینجا بهشت است .مسافران بهشتی پیاده شوند ،اما اینجا ایستگاه اخرین نیست.

مسافرانی که پیاده شدند ،بهشتی شدند .اما اندکی ،باز هم ماندند ،انگاه خدا رو به مسافرانش کرد

 وگفت :درود بر شما راز من همین بود .ان که مرا میخواند ،در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

وان هنگام که قطار به ایستگاه اخر رسید ،دیگر نه قطاری بود ونه مسافری ونه پیامبری .

 

نویسنده ....................................................................................................... ........................................... عرفان نظر اهاری

|+|
نوشته شده توسط زهرا در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 3:15