تبليغاتX
افسانه خزان
پیامبری از کنار خانه ما رد شد !! 

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد !!

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد .باران

گرفت .مادرم گفت :چه بارانی می اید .

پدرم گفت :بهار است وما نمی دانستیم بهار

 نام دیگر ان پیامبر است .

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد .لباسهای

ماخاکی بود او خاک روی لباسهایمان را به

 اشارتی تکانید.

لباس مااز جنس ابریشم ونور شد وما 

قلبهایمان را از زیر لباسمان دیدیم.

 

 پیامبری ازکنار خانه ما رد شد.اسمان حیاط

 ما پر از عادت  ودود بود .

  پیامبر  ،کنارشان زد.

خورشید را نشانمان داد و تکه ایی از انرا

  توی  دستهایمان گذاشت.

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد و نا گهان

هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت 

کوچک  باغچه رویید وهزار اوازی را که

در گلویشان جا مانده بود به مابخشیدند.

 وما به یاد اوردیم که با درخت وپرنده 

 نسبت داریم.

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد .ما هزاران

در بسته داشتیم وهزار قفل بی کلید.

پیامبر کلیدی برایمان اورد اما نام او را

که بردیم ،قفل ها بی رخصت کلید بازشدند.

من به خدا گفتم :امروز پیامبری ازکنارخانه

 مارد شد.

 

امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت :کاش  می دانستی هر روز پیامبری

از کنار خانه تان می گذرد !!

 

وکاش می دانستی بهشت همان قلب توست!!

 

 

وکاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

 

نویسنده :عرفان نظر اهاری                                                                                                                                ادامه دارد  ! !

|+|
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 0:25
فرشته فراموش کرد !! 

 

فرشته فراموش کرد!!

 

فرشته تصمیمش را گرفته بود ،پیش خدا رفت وگفت:

خدایا ، می خواهم زمین رااز نزدیک  ببینم.

با اجازه  میخواهم ومهلتی کوتاه.دلم بی

 تاب تجربه زمینی است

خداوند در خواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت:تا باز گردم،بالهایم را اینجامی سپارم:

 این بالها در زمین چندان  به کارمن نمی ایند.

 

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای 

 گذاشت دیگر وگفت:بالهایت را به  امانت نگاه می دارم

اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم

دامنگیر ات .

فرشته گفت باز میگردم ،حتما باز میگردم. این قولی

است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین امد واز دیدن ان همه فرشته بی بال

تعجب کرد.او هر که را که میدید به یاد می اورد. زیرا

اورا قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این

فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.

 

روزها گذشت وبا گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد

برد.وروزی رسید که فرشته دیگر چیزی از ان گذشته

دور وزیبا به یاد نمی اورد:نه بالش را ونه قولش را .

فرشته فراموش کرد.

و فرشته در زمین ماند!! 

 ....

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت !!

عرفان نظر اهاری                                                                                                                             ادامه دارد

|+|
نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 17:12
واین اغاز انسان بود 

 

یا علی من مرید توام!!!

 

تو هم با من بخوان داستان"  پیامبری از کنار خانه ما رد شد."

بخوان با من!!

 

واین اغاز انسان بود

 از بهشت که بیرون امد دارایی اش فقط یک سیب بود سیبی که به

هوس ان را چیده بود.ومکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند تو بی بهشت میمیری.زمین جای تو نیست.زمین همه

ظلم است وفساد.انسان گفت:اما من به خود

ظلم کرده ام زمین تاوان ظلم من است.اگر خدا چنین میخواهد پس

زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت:برو وبدان جاده هایی که تورا دوباره به بهشت میرساند از

زمین میگذرد:زمینی که اکنده از شروخیر

اکنده از حق وباطل،از خطا واز صواب:واگر خیروحق وصواب پیروز شد تو

 باز خواهی گشت وگرنه....

وفرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت.انسان نمی توانست برود.

انسان بر درگاه بهشت وامانده بود .می ترسید ومردد بود و ان وقت

خدا چیزی به انسان داد.چیزی که هستی را مهبوط کرد وکائنات را 

به غبطه وا داشت.

انسان دستهایش را گشود وخدا به او "اختیار"داد.

خدا گفت حال انتخاب کن .زیرا که تو برای انتخاب کردن افریده شدی .برو

 وبهترین را برگزین که بهشت،پاداش به گزیدن توست.

عقل ودل وهزاران پیامبر نیز با تو خواهند امد ،تا تو بهترین را

برگزینی .وانگاه انسان زمین را انتخاب کرد.رنج ونبرد وصبوری را.

 

 

واین اغاز انسان بود!

نویسنده عرفان نظر اهاری                                                                                           ادامه دارد

 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 23:12
کفشهایم کو ؟ 

كفشهايم كو ؟

 

چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

مادرم در خواب است .

و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر .

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد

و نسيمي خنك از حاشيه سبز خواب مرا مي روبد .

بوي هجرت مي آيد :

بالش من پر آواز پر چلچله هاست .

صبح خواهد شد

و به اين كاسه آب

آسمان هجرت خواهد كرد .

بايد امشب بروم .

***

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم .

هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود .

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد .

هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت .

من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد

وقتي از پنجره مي بينم حوري

- دختر بالغ همسايه

پاي كمياب ترين نارون روي زمين

فقه ميخواند

***

چيزهايي هم هست، لحظه هايي پر اوج

مثلاً شاعره اي را ديدم

آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش

آسمان تخم گذاشت .

و شبي از شبها

مردي از من پرسيد

تا طلوع انگور، چند ساعت در راه است ؟

بايد امشب بروم

***

بايد امشب چمداني را

كه اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست،

روبه آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .

 

يك نفر باز صدا زد : سهراب!

سهراب سپهری 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 21:59
برتر از پرواز 

برتر از پرواز

 

دريچه باز قفس، بر تازگي باغ ها سر انگيز است.

اما، از جنبش رسته است.

وسوسه چمن ها بيهوده است.

ميان پرنده و پرواز، فراموشي بال و پر است.

در چشم پرنده قطره بينايي است:

ساقه به بالا مي رود. ميوه فرو مي افتد. دگرگوني غمناك است.

نور، آلودگي است. نوسان، آلودگي است. رفتن، آلودگي.

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.

چشمانش پرتو ميوه ها را مي راند.

سرودش بر زير و بم شاخه ها پيشي گرفته است.

سرشاري اش قفس را مي لرزاند.

نسيم، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.

 

از مجموعه اوار افتاب............................................................ سهراب

 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 14:15