پیامبری
از کنار خانه ما رد شد !!
پیامبری
از کنار خانه ما رد شد .بارانگرفت .مادرم گفت :چه بارانی می اید .
پدرم گفت :بهار است وما نمی دانستیم بهار
نام دیگر ان پیامبر است .
پیامبری
از کنار خانه ما رد شد .لباسهایماخاکی بود او خاک روی لباسهایمان را به
اشارتی تکانید.
لباس مااز جنس ابریشم ونور شد وما
قلبهایمان را از زیر لباسمان دیدیم.
پیامبری ازکنار خانه ما رد شد.اسمان حیاط
ما پر از عادت ودود بود .
پیامبر ،کنارشان زد.
خورشید
را نشانمان داد و تکه ایی از انراتوی دستهایمان گذاشت.
پیامبری
از کنار خانه ما رد شد و نا گهانهزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت
کوچک باغچه رویید وهزار اوازی را که
در گلویشان جا مانده بود به مابخشیدند.
وما به یاد اوردیم که با درخت وپرنده
نسبت داریم.
پیامبری
از کنار خانه ما رد شد .ما هزاراندر بسته داشتیم وهزار قفل بی کلید.
پیامبر کلیدی برایمان اورد اما نام او را
که بردیم ،قفل ها بی رخصت کلید بازشدند.
من
به خدا گفتم :امروز پیامبری ازکنارخانهمارد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت :کاش می دانستی هر روز پیامبری
از کنار خانه تان می گذرد !!
وکاش می دانستی بهشت همان قلب توست!!

وکاش می دانستی بهشت همان قلب توست.
نویسنده :عرفان نظر اهاری ادامه دارد ! !



