تبليغاتX
افسانه خزان
سیب سرخ آرزوی من 

                                                      

                                                

ناگهان از ارتفاع افتاد،سیب سرخ آرزوی من

پیش پای عابری غلتید رفت شاید آبروی من

با خودم گفتم که شاید او قسمت این میوه تنهاست

دستهایش داشت می رقصید لا به لای موج موی من

خم شد از روی زمین برداشت یک نگاه ساده ای انداخت

گاز زد بر قلب زیبایی،بی خبر از گفتگوی من

نیمه ای را خورد بی احساس، نیم دیگر را دور انداخت

نیمه جان افتاده بود آن سو،دستهایش بود سوی من

خم شدم با هاله ای از اشک تا بگیرم دستهایش را

از صدای پا به خود لرزید زرد شد او مثل روی من

آمد و بی اعتنا او را در میان جوی آب انداخت

روی آب ناامیدی رفت سیب زرد آرزوی من

                                            

 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 20:39
اولین غم و آخرین نگاه 

 

چه شام ها چراغم فروغ ماه تو بود

پناهگاه شبم گيسوي سياه تو بود

اگر به عشق تو ديوانگي گناه منست

ز من رميدن و بيگانگي گناه تو بود

 

دلم به مهر تو يكدم غم زمانه نداشت

 كه اين پرنده ي خوش نغمه در پناه تو بود

 

عنايتي كه دلم را هميشه خوش مي داشت

اگر نهان نكني لطف گاهگاه تو بود

 

بلور اشك، به چشمم شكست وقت وداع

كه اولين غم من،آخرين نگاه تو بود!

 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 16:6
بهار 

  باز كن پنجره ها را كه نسيم
  روز ميلاد اقاقي ها را
  جشن ميگيرد
  و بهار
  روي هر شاخه كنار هر برگ
  شمع روشن كرده است
  همه چلچله ها
  برگشتند
  و طراوت را فرياد زدند
  كوچه يكپارچه آواز شده است
  و درخت گيلاس
  هديه جشن اقاقي ها را
  گل به دامن كرده ست
  باز كن پنجره ها را اي دوست...

  
 
 حاليا معجزه باران را باور كن
  و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
  و محبت را در روح نسيم
  كه در اين كوچه تنگ
  با همين دست تهي
  روز ميلاد اقاقي ها را
  جشن ميگيرد
  خاك جان يافته است
   تو چرا سنگ شدي
  تو چرا اينهمه دلتنگ شدي
  باز كن پنجره ها را
  و بهاران را
  باور كن.                      
                         
فریدون مشیری
 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 17:48
الهی... 

 

           

 

* الهی همه از تو ترسند و من از خود

* از تو همه نیکی دیده ام و از خویشتن همه بد.

 

* الهی تا با تو آشنا شدم از خلایق جدا شدم

* در جهان شیدا شدم

 نهان بودم

 پیدا شدم

                                                                                 (مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری )

 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 7:46
عکس خدا در اشک عاشق 

 

قطره دلش دریا می خواست ، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود .

 

هربارخدا میگفت: " از قطره تا دریا راهی است طولانی .هر قطره را لیاقت دریا نیست ."

 

قطره عبور کرد و گذشت ، قطره پشت سر گذاشت ، قطره ایستاد و منجمد شد ،

 

قطره روان شد و راه افتاد ، قطره از دست داد و به آسمان رفت ،

 

وهر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت .

 

تا روزی که خدا گفت : " امروز روز توست ، روز دریا شدن . " 

 

خدا قطره را به دریا رساند .

 

قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را . اما ...

 

روزی  قطره به خدا گفت :  " از دریا بزرگتر ، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟ "

 

خدا گفت: " هست . "

 

قطره گفت : " پس من آنرا می خواهم . بزرگترین را ، بی نهایت را . "

 

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : " اینجا بی نهایت است . "

 

آدم عاشق بود ، دنبال کلمه ای می گشت تا عشقش را توی آن بریزد .

 

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت .

 

آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت . قطره از قلب عاشق عبور کرد .

 

و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید ،

 

خدا گفت : "حالا تو بی نهایتی ؛ زیرا که عکس من در اشک عاشق است ."

                                                                            عرفان نظر آهاری

 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 18:30