تبليغاتX
افسانه خزان
اولین غم و آخرین نگاه 

 

چه شام ها چراغم فروغ ماه تو بود

پناهگاه شبم گيسوي سياه تو بود

اگر به عشق تو ديوانگي گناه منست

ز من رميدن و بيگانگي گناه تو بود

 

دلم به مهر تو يكدم غم زمانه نداشت

 كه اين پرنده ي خوش نغمه در پناه تو بود

 

عنايتي كه دلم را هميشه خوش مي داشت

اگر نهان نكني لطف گاهگاه تو بود

 

بلور اشك، به چشمم شكست وقت وداع

كه اولين غم من،آخرين نگاه تو بود!

 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 16:6
بهار 

  باز كن پنجره ها را كه نسيم
  روز ميلاد اقاقي ها را
  جشن ميگيرد
  و بهار
  روي هر شاخه كنار هر برگ
  شمع روشن كرده است
  همه چلچله ها
  برگشتند
  و طراوت را فرياد زدند
  كوچه يكپارچه آواز شده است
  و درخت گيلاس
  هديه جشن اقاقي ها را
  گل به دامن كرده ست
  باز كن پنجره ها را اي دوست...

  
 
 حاليا معجزه باران را باور كن
  و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
  و محبت را در روح نسيم
  كه در اين كوچه تنگ
  با همين دست تهي
  روز ميلاد اقاقي ها را
  جشن ميگيرد
  خاك جان يافته است
   تو چرا سنگ شدي
  تو چرا اينهمه دلتنگ شدي
  باز كن پنجره ها را
  و بهاران را
  باور كن.                      
                         
فریدون مشیری
 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 17:48
الهی... 

 

           

 

* الهی همه از تو ترسند و من از خود

* از تو همه نیکی دیده ام و از خویشتن همه بد.

 

* الهی تا با تو آشنا شدم از خلایق جدا شدم

* در جهان شیدا شدم

 نهان بودم

 پیدا شدم

                                                                                 (مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری )

 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 7:46
عکس خدا در اشک عاشق 

 

قطره دلش دریا می خواست ، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود .

 

هربارخدا میگفت: " از قطره تا دریا راهی است طولانی .هر قطره را لیاقت دریا نیست ."

 

قطره عبور کرد و گذشت ، قطره پشت سر گذاشت ، قطره ایستاد و منجمد شد ،

 

قطره روان شد و راه افتاد ، قطره از دست داد و به آسمان رفت ،

 

وهر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت .

 

تا روزی که خدا گفت : " امروز روز توست ، روز دریا شدن . " 

 

خدا قطره را به دریا رساند .

 

قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را . اما ...

 

روزی  قطره به خدا گفت :  " از دریا بزرگتر ، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟ "

 

خدا گفت: " هست . "

 

قطره گفت : " پس من آنرا می خواهم . بزرگترین را ، بی نهایت را . "

 

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : " اینجا بی نهایت است . "

 

آدم عاشق بود ، دنبال کلمه ای می گشت تا عشقش را توی آن بریزد .

 

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت .

 

آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت . قطره از قلب عاشق عبور کرد .

 

و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید ،

 

خدا گفت : "حالا تو بی نهایتی ؛ زیرا که عکس من در اشک عاشق است ."

                                                                            عرفان نظر آهاری

 

|+|
نوشته شده توسط زهرا در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 18:30
جوانمرد در آیینه خداوند 
 

    جوانمرد دعا میکرد و از خدا آیینه ای می خواست تا خود

 

را در آن ببیند. خدا دعایش را بر آورده نمیکرد ، و جوانمرد

 

بر اجابت دعایش اصرار می ورزید .

 

روزی ، عاقبت ، دعای جوانمرد مستجاب شد و خدا آیینه ای

 

به او داد و جوانمرد حقیقت خود را دید .

 

پیراهنی بود پر از چرک و ناپاکی .

 

جوانمرد ترسان شد و گفت : نه خدایا ، اما این من نیستم.

 

پس کجاست آن همه شور و آن همه عشق و آن همه سوز

 

و گداز که در من بود ؟

 

خدا گفت : آن سوز و گداز و آن شور و عشق که تو نیستی

 

آن منم ، که گاهی در جامه تو می روم .

 

و گر نه تو همینی که می بینی .

 

جوانمرد خاموش شد و دیگر هیچ نگفت .

 

 

                                                           عرفان نظر آهاری

|+|
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:30